رادین گل پسر مامان و بابا

1

بهترین های ما

جالب 2

سی شهریور 1393 داریم مسابقات جودو بازیهای اینچئون کره جنوبی رو با هم نگاه میکنیم.    میگی:مامان چرا اینا دارن همو اذیت میکنن     ...
7 مهر 1393

جالب

6مهر ماه 1393 رفتی خونه فاطمه خانم .یا به قولی خاله بهت میگم صبحانه خوردی؟ میگی :آره نون پنیر خوشمزه خوردم.   میگم :گفتی الهی شکر    میگی :نه الهی شکر برا پلویه                                   ...
7 مهر 1393

18 ماهگی

هجده ماهگیت مبارک هر جا میخوای برای با جایی که هستی و وسایلش خداحافظی یا به قول خودت داااا میکنی با آب های تو حموم با ماشینا و .....با همه دست میدی و بعضی وقتا بوس میکنی البته بدون صدا........هنوزم عاشق توپ بازی هستی و چند روز پیش توپ رو محکم زدی تو سر بابا حجی ( بابای بابا) خیلی محکم خورد توپ هم سفت بود ..ولی دست بردارم نبودی و همش میخواستی با بابا حجی توپ بازی کنی...شیر میخوری وقتی سیر میشی میگی نه نههههههههههه نههههه انگاری اصرارت کردم بخوری چند روزه ماشیناتو میچینی به ردیف......ما شبا تو حال رختخواب پهن میکنیم و میخوابیم ولی چند روزه روزا هم رختخواباااا باید پهن باشه چرا که میایو ماشیناتو روش پارک میکنی اگرم جمع کنم میای با اصرار میخ...
31 مرداد 1392

دختر خاله

سلام روز 26مرداد که ماهگید خودتم بود و هجده ماهه شدی دختر خاله طاهره دنیا اومد و مهدیار خواهر دارشد به سلامتی خداروشکر که سلامتن مادر و دختر....من ظهرش رفتم نی نی و مادرشو دیدم ولی شما خواب بودی ...
27 مرداد 1392

توووتووو

  واست پوره سیب زمینی درست میکنم بعضی روزا برای صبحانه ...یه روز واست سیب زمینی تو پیاز سرخ کردم و نعنا هم زدم وقتی آوردن بخوری اصلا بهش نزدیک نشدی و هی میگفتی تووو تووو   یه شب داشتمدفترنمرمو پر میکردم و یه جاهایی رو پاک میکردم این آشغالای پاک کن که میریخت رو زمین هی میگفتییی تووو تووو و اصلا نزدیک من نمیشدی   وااااای یک فیلم از مرغ و خروسای خاله پروانه گرفتیم من یه روز واست گذاشتم با علاقه نگاه کردی وایییییییییی دیگه از اون رووووز بیچاره شدیم از صبح که از خواب پا میشی میگی توووتووو میخوامو کنترل رو میدی دست من که واست بیارم تااا شب که میخوای بخوابی (یعنی واقعا من شدم این شکلک)   ...
17 مرداد 1392

17 ماهگی

سلام عزیزم 17 ماهگیت مبارک گل پسرم فکر میکردم تابستون که بیاد بیشتر فرصت پیدا میکنم بیام و از تو و خاطراتت بنویسم ولی تابستون هم اومد هم تو نمیذاری پای نت بشینم هم وقتی فرصت میشه و میشینم اصلا حس اش نمیاد!!!حالا سعی میکنم اتفاقاتی که این مدت افتاده رو واست بنویسم درسته 17 ماهگیت تموم شد و وارد 18 ماهگی شدی، هفتمین دندونت هم سر زد ( الان هم فکر میکنم داری دندون در میاری ولی اصلا نیمذاری دهنتو ببینم) کلماتی هم که میگی خیلی بیشتر شده ، اولین جمله ای هم که گفتی *آب مخام* بود ولی حالا جملاتت بیشتر شده  بابا رف، دی دید کجایه و ...هر سوالی هم ازت بپرسم اولین جوابت *نه* چه خوب باشه چه بد ، صبح ها هم اول که از خواب پا میشه دو سوال رو حتما ...
1 مرداد 1392

روزمرگی 1

امروز با هم رفتیم بیرون کلید خونه رو ازم گرفتی و دم در خونه تک تک همسایه ها میرفتی و اگه دستت میرسید سعی میکردی با کیلید قفل درشونو باز کنی ...فقط خداروشکر نزدیکای ظهر بود و کسی تو کوچه نبود ...   ...
10 خرداد 1392

تعطیلی مامان و یه اتفاق بد

سلام پسرکم از امروز دیگه من رسما تعطیلم تااااا اول مهر خیلی خوشحالم که دیگه همش کنار همیم ولی از جهاتی هم نگرانم میخوایم تمام روز رو چی کارا بکنیم با هم تنهایی حوصلتم سر میره آخه و همش یا باید آب بازی بفرمایین یا بریم بیرون...ایشالا که خوش بگذره این تعطیلات به جفتمون....خوشحالم دیگه صبح زود نمیخاد از خواب ناز بیدارت کنم و البته خودم بیدار شم هههه راه میری تو خونه و با موبایل یا دستت که گذاشتی در گوشت صحبت میکنی و میخندی ... البته زاپنی حرف میزنی و من بهت میگم بچه زنگ زدی خارجههههههه نکن این کارارو بچه... اونم ژاپن  آخه از کجا بیاریم پول تلفن خارج بدیم و میخندی عزیزم و اما یه اتفاق بد در ادامه مطلب       دیروز ر...
9 خرداد 1392

یه بعدازظهر شیرین

روز جمعه که روز پدر  بود و ما بنا به گفته خود بابات از خرید هر نوع کادویی منع شدیم و فقط به تبریک بسنده کردیم ...ایشالا همیشه سلامت باشی و سایت بالا سر هممون بعدازظهر روز مذکور رفتیم باغ که شما همش منو اینور و اونور میکشوندی و کلی راه رفتی و ببعی دیدی و خوش گذروندی چند تا عکس از این بعدازظهر شیرین سه خرداد 92 یعنی هر چی صدات زدم انگار نه انگار عوضش بزهای عزیز واسم ژست گرفتن هههه یه عکس از عید اینم از اون وقتا ...
6 خرداد 1392