رادین گل پسر مامان و بابا

 

 Daisypath Anniversary tickers

Lilypie Premature Baby tickers

 

  

نوشته شده در شنبه 3 فروردين 1392ساعت 13:40 توسط مامان الهه|



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

خیلی خصوصی برای تو


نوشته شده در دوشنبه 1 مهر 1392ساعت 23:32 توسط مامان الهه| |

هجده ماهگیت مبارک

هر جا میخوای برای با جایی که هستی و وسایلش خداحافظی یا به قول خودت داااا میکنی با آب های تو حموم با ماشینا و .....با همه دست میدی و بعضی وقتا بوس میکنی البته بدون صدا........هنوزم عاشق توپ بازی هستی و چند روز پیش توپ رو محکم زدی تو سر بابا حجی ( بابای بابا) نیشخند خیلی محکم خورد توپ هم سفت بود ..ولی دست بردارم نبودی و همش میخواستی با بابا حجی توپ بازی کنی...شیر میخوری وقتی سیر میشی میگی نه نههههههههههه نههههه انگاری اصرارت کردم بخوریزبانچند روزه ماشیناتو میچینی به ردیف......ما شبا تو حال رختخواب پهن میکنیم و میخوابیم ولی چند روزه روزا هم رختخواباااا باید پهن باشه چرا که میایو ماشیناتو روش پارک میکنی اگرم جمع کنم میای با اصرار میخای که پهنشون کنم...

الان ده تا دندون داری ولی بازم فکر کنم داری دندون درمیاری...یه هفته ای کلاس میرفتمو گذاشتمت پیش فاطمه خانوم که خدا خیرش بده ایشالا همیشه سلامت باشه که نه به من نمیگه..امیدوارم از مهر هم بشه بری اونجا.

فردا میریم واسه پروژه واکسن..

روز شنبه نوزدهم من و تو بابا رفتیم بیرون که عکساشو میذارم...

------------------------------------------------------------------------------------------------

بعدا نوشت.

28 مرداد

مطلب رو دیروز یعنی 27 نوشتم ...امروز رفتیم همه مراکز بهداشت سر زدیم ولی واکسن نداشتن و برگشتیم...قدت 85...وزنت 11 و صد...دورسرتم 49...ماشالا

درضمن امروز 4 سالگرد عروسیمونم هست......

30 مرداد: امروز رفتیم واکسنتو زدیم...کلی گریه کردی و نه نه نه میگفتی ناراحت الانم خوابیدی و فعلا تب نکردی البته استامینیوفن میدم بهت

31 مرداد: خداروشکر واسه واکسنت اصلا اذیت نشدی ...نه تب کردی و نه پادارد ...خدایا شکرت


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد 1392ساعت 23:34 توسط مامان الهه| |

سلام روز 26مرداد که ماهگید خودتم بود و هجده ماهه شدی دختر خاله طاهره دنیا اومد و مهدیار خواهر دارشد به سلامتی

خداروشکر که سلامتن مادر و دختر....من ظهرش رفتم نی نی و مادرشو دیدم ولی شما خواب بودی

نوشته شده در يکشنبه 27 مرداد 1392ساعت 12:29 توسط مامان الهه| |

 

واست پوره سیب زمینی درست میکنم بعضی روزا برای صبحانه ...یه روز واست سیب زمینی تو پیاز سرخ کردم و نعنا هم زدم وقتی آوردن بخوری اصلا بهش نزدیک نشدی و هی میگفتی تووو تووونیشخند

 

یه شب داشتمدفترنمرمو پر میکردم و یه جاهایی رو پاک میکردم این آشغالای پاک کن که میریخت رو زمین هی میگفتییی تووو تووو و اصلا نزدیک من نمیشدی لبخند

 

وااااای یک فیلم از مرغ و خروسای خاله پروانه گرفتیم من یه روز واست گذاشتم با علاقه نگاه کردی وایییییییییی دیگه از اون رووووز بیچاره شدیم از صبح که از خواب پا میشی میگی توووتووو میخوامو کنترل رو میدی دست من که واست بیارم تااا شب که میخوای بخوابیکلافهکلافه(یعنی واقعا من شدم این شکلک)

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد 1392ساعت 18:41 توسط مامان الهه| |

سلام عزیزم

17 ماهگیت مبارک گل پسرم

فکر میکردم تابستون که بیاد بیشتر فرصت پیدا میکنم بیام و از تو و خاطراتت بنویسم ولی تابستون هم اومد هم تو نمیذاری پای نت بشینم هم وقتی فرصت میشه و میشینم اصلا حس اش نمیاد!!!حالا سعی میکنم اتفاقاتی که این مدت افتاده رو واست بنویسم

درسته 17 ماهگیت تموم شد و وارد 18 ماهگی شدی، هفتمین دندونت هم سر زد ( الان هم فکر میکنم داری دندون در میاری ولی اصلا نیمذاری دهنتو ببینم) کلماتی هم که میگی خیلی بیشتر شده ، اولین جمله ای هم که گفتی *آب مخام* بود ولی حالا جملاتت بیشتر شده  بابا رف، دی دید کجایه و ...هر سوالی هم ازت بپرسم اولین جوابت *نه* چه خوب باشه چه بد ، صبح ها هم اول که از خواب پا میشه دو سوال رو حتما میپرسی ، بابا کجایه؟ دی دید کجایه؟ و تا وقتی بابا بیاد چند بار میپرسی و من فقط میگم بابا سر کاره و تو راضی میشی میری پی بازیت،علاقه  زیادی به ماشین بازی داری و البته توپ بازی..توی پارک هم تاب تاب و سرسره رو دوست داری.. اولین اصلاحتم 26 خرداد رفتی ..

خداروشکر پسر خوبی بودی و من تونستم بیشتر روزای ماه رمضون رو روزه بگیرم...ولی هر روز که روزم بیشتر به من میچسبی!!هر وز حتما باید بیرون بریم حالا پارک یا ... تا قبل ماه مبارک هر روز ما خونه بابابزرگ ( بابای من) میرفتیم ..خاله عصمت اینا هم دو هفته ای اومده بودن که با وجود اونا حسابی خوش میگذره ...

19 خرداد هم عمه زهره و شوهرش رفتن مکه که یکم تیر  دعوتی داشتند و برگشتن و واسه ما هم سوغاتی آوردن که دستشون درد نکنه..ما هم واسه بدرقه شون رفتیم مشهد که بابابزرگ ( بابای بابا) هم اومدن با ما..

در ضمن جدیدا بابا که میاد تا تو رو نبره یه دوری بیرون بده نمیذاری حتی بشینه ...

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد 1392ساعت 19:45 توسط مامان الهه| |