رادین گل پسر مامان و بابا

 

 Daisypath Anniversary tickers

Lilypie Premature Baby tickers

 

  

نوشته شده در شنبه 3 فروردين 1392ساعت 13:40 توسط مامان الهه|

سی شهریور 1393

داریم مسابقات جودو بازیهای اینچئون کره جنوبی رو با هم نگاه میکنیم. 

  میگی:مامان چرا اینا دارن همو اذیت میکننخنده

 

 

نوشته شده در دوشنبه 7 مهر 1393ساعت 8:21 توسط مامان الهه| |

6مهر ماه 1393

رفتی خونه فاطمه خانم .یا به قولی خاله

بهت میگم صبحانه خوردی؟

میگی :آره نون پنیر خوشمزه خوردم.  

میگم :گفتی الهی شکر    میگی :نه الهی شکر برا پلویه تعجب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 7 مهر 1393ساعت 8:17 توسط مامان الهه| |



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

خیلی خصوصی برای تو


نوشته شده در دوشنبه 1 مهر 1392ساعت 23:32 توسط مامان الهه| |

هجده ماهگیت مبارک

هر جا میخوای برای با جایی که هستی و وسایلش خداحافظی یا به قول خودت داااا میکنی با آب های تو حموم با ماشینا و .....با همه دست میدی و بعضی وقتا بوس میکنی البته بدون صدا........هنوزم عاشق توپ بازی هستی و چند روز پیش توپ رو محکم زدی تو سر بابا حجی ( بابای بابا) نیشخند خیلی محکم خورد توپ هم سفت بود ..ولی دست بردارم نبودی و همش میخواستی با بابا حجی توپ بازی کنی...شیر میخوری وقتی سیر میشی میگی نه نههههههههههه نههههه انگاری اصرارت کردم بخوریزبانچند روزه ماشیناتو میچینی به ردیف......ما شبا تو حال رختخواب پهن میکنیم و میخوابیم ولی چند روزه روزا هم رختخواباااا باید پهن باشه چرا که میایو ماشیناتو روش پارک میکنی اگرم جمع کنم میای با اصرار میخای که پهنشون کنم...

الان ده تا دندون داری ولی بازم فکر کنم داری دندون درمیاری...یه هفته ای کلاس میرفتمو گذاشتمت پیش فاطمه خانوم که خدا خیرش بده ایشالا همیشه سلامت باشه که نه به من نمیگه..امیدوارم از مهر هم بشه بری اونجا.

فردا میریم واسه پروژه واکسن..

روز شنبه نوزدهم من و تو بابا رفتیم بیرون که عکساشو میذارم...

------------------------------------------------------------------------------------------------

بعدا نوشت.

28 مرداد

مطلب رو دیروز یعنی 27 نوشتم ...امروز رفتیم همه مراکز بهداشت سر زدیم ولی واکسن نداشتن و برگشتیم...قدت 85...وزنت 11 و صد...دورسرتم 49...ماشالا

درضمن امروز 4 سالگرد عروسیمونم هست......

30 مرداد: امروز رفتیم واکسنتو زدیم...کلی گریه کردی و نه نه نه میگفتی ناراحت الانم خوابیدی و فعلا تب نکردی البته استامینیوفن میدم بهت

31 مرداد: خداروشکر واسه واکسنت اصلا اذیت نشدی ...نه تب کردی و نه پادارد ...خدایا شکرت


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد 1392ساعت 23:34 توسط مامان الهه| |

سلام روز 26مرداد که ماهگید خودتم بود و هجده ماهه شدی دختر خاله طاهره دنیا اومد و مهدیار خواهر دارشد به سلامتی

خداروشکر که سلامتن مادر و دختر....من ظهرش رفتم نی نی و مادرشو دیدم ولی شما خواب بودی

نوشته شده در يکشنبه 27 مرداد 1392ساعت 12:29 توسط مامان الهه| |